نگاه اسلام به موضوع مدرنيته
نمي توان مدرنيسم را دربست و بدون نقد پذيرفت
دهکده جهاني
جهان بزرگ، چون يك محلهاى كوچك شده، مسافتهاي دور به مدد غرش و پرش مرغ آهنين بال هواپيما و جهش الكترونها در رساناها و ابررساناها كوتاهى گرفته و دواير و سازمانهاي عظيم ملى و بينالمللى به فنون تصرف در شئون آدميان دستيافته و طبيعت سخاوتمندانه كليه مخازن خويش را در چنگ آدميان نهاده و...(1) در چنين فضايى، برخى معتقدند كه ما نمىتوانيم با كشيدن حصار به دور خود بر آموزههاي دينى و اخلاقى خويش تعصب بورزيم، چرا كه اصول و قواعد پذيرفتهشده در بيرون از مرزهاى جغرافيايى، خواه ناخواه، تأثير خود را بر ما خواهد گذاشت و ما مجبور به پذيرش اين اصول هستيم و امروز ديگر، فرهنگ بايد مقولهاي جهانى باشد و همگان فرهنگ واحدى را بپذيرند و ميان خودى و غير خودى، مرزى وجود نداشته باشد. در پاسخ بايد گفت كه، با فرض تحقق دهكده جهانى به معنى مزبور، هيچ انسان عاقلى نمىپسندد كه اين دهكده دچار بىقانونى، بىنظمى و هرجومرج شود و حتماً بايد اصول و قواعدى بر اين دهكده حاكم باشد، اما ساكنان اين دهكده بر چه مبنايى بايد بر اين قواعد گردن نهند؟ و چرا بايد اين اصول را بپذيرند؟ حق و حقيقت بايد مبنا و معيار پذيرش ارزشها و اصول حاكم باشد و طبق همين ملاك است كه قرآن كريم صدها سال پيش از مطرح شدن دهكده جهانى، منادى جهانى شدن فرهنگ الهى بوده و عموم مردم را به عبادت و پرستش خداى متعال دعوت مىنموده است:
«يا أَيُّهَا النّاسُ اعْبُدُوا رَبَّكمُ الَّذِي خَلَقَكمْ وَالَّذِينَ مِنْ قَبْلِكمْ لَعَلَّكمْ تَتَّقُونَ»(2)؛ اي مردم! پروردگارتان را كه شما و كسانى را كه قبل از شما بودند خلق كرده عبادت كنيد تا شايد پرهيزكار شويد.
اين آيه شريفه به اين جهت انسانها را به پرستش خدا دعوت مىكند كه سعادت حقيقى فرد و اجتماع، تنها در سايه عبادت و بندگى خدا تأمين خواهد شد، چرا كه انسان همه هستى خود را از او دارد و او به منظور تعالى انسان، ميل به عبادت و پرستش را در فطرت آدمى قرار داده است و در درون ضمير انسان نشانههايى بر وجود اين امر فطرى، شهادت مىدهند كه از جمله اين نشانهها اين است كه ما در خود، ميل به محبت و علاقه نسبت به موجودى كه داراى كمالاتى برتر از ماست، مىيابيم كه اين ميل و عطش فروكش نمىكند، مگر با ابراز علاقه و دلبستگى به موجود كاملى كه كاملتر از او تصور نشود و بيشترين لذت از او عايد ما شود و اين همان مقام قرب الهى است كه در اثر عبادت و پرستش خالصانه خداى تعالى و تقوا و پرهيزكارى به دست مىآيد.(3)
قرآن كريم پس از آنكه همه انسانها را به ديندارى و عبادت خدا دعوت كرد، در آيات ديگرى آنان را در انتخاب دين راهنمايى مىكند:
«قُلْ يا أَهْلَ الكتابِ تَعالَوْا إِلى كلِمَة سَواء بَيْنَنا وَ بَيْنَكمْ أَلاّ نَعْبُدَ إِلاّ اللّهَ وَ لانُشْرِك بِهِ شَيْئاً وَ لايَتَّخِذَ بَعْضُنا بَعْضاً أَرْباباً مِنْ دُونِ اللّهِ فَإِنْ تَوَلَّوْا فَقُولُوا اشْهَدُوا بِأَنّا مُسْلِمُونَ»(4)؛ بگو اي اهل كتاب! بياييد به سوى سخنى كه ميان ما و شما يكسان است، كه جز خداوند يگانه را نپرستيم و چيزى را همتاى او قرار ندهيم و بعضى از ما، بعضى ديگر را ـ غير از خداى يگانه ـ به خدايى نپذيرد. هرگاه (از اين دعوت) سر باز زنند، بگوييد گواه باشيد كه ما مسلمانيم.
اين آيه، مشركان، بتپرستان و خرافهگرايان را مدنظر ندارد، بلكه در صدر آيه، روى سخن با آن دسته از صاحبان اديان الهى است كه بدون عناد و لجاج، معتقد به وحى و وجود خداى واحد هستند و آنان را به التزام عقيدتى و عملى به مشتركاتشان فرا مىخواند. اين مشتركات همان امورى است كه آنان را به سوى تسليم در برابر حق و اسلام سوق خواهد داد و همان اصولى است كه انبيا(عليهمالسلام) براى نشر آنها در كل عالم مبعوث شدهاند. اين اصول عبارتند از:
1- نفى هرگونه شرك در عبادت
2- نفى ربوبيت غير خدا، كه اين خلاصه مأموريت همه انبيا(عليهمالسلام) است، آنان خواستار اين بودند كه فرد و جامعه انسانى، مطابق فطرت الهى انسان، كه همان كلمه توحيد است، حركت كنند. فطرت الهى انسان به وجوب مطابقت اعمال فردى و اجتماعى، تسليم در برابر خدا و گسترش قسط و عدل حكم مىنمايد و بر اساس آن، همه انسانها در حق حيات و حق آزادى در اراده و عمل با هم برابر و مساوىاند.(5)
دو اصل مذكور، بر پايه قرارداد و اعتبار محض نيستند، بلكه با برهان و استدلال قابل اثباتند.
دليل اصل اول (نفى شرك در عبادت) عبادت و اظهار ذلت و خوارى و عجز و احتياج، تنها در مقابل وجودى سزاوار است كه خود محتاج نباشد؛ وجودى كه كامل مطلق بوده، از هرگونه نقص و عجز و احتياج، مبرا باشد. عبادت در برابر غير خدا، به بيراهه رفتن است، زيرا كسى غير از خدا شايستگى پرستش ندارد.
دليل اصل دوم (نفى ربوبيت غير خدا): رب به معنى صاحب اختيار، كسى است كه عنان و اختيار انسان به دست اوست و معلوم است كه فقط خالق انسان چنين اختيارى دارد و انسان، در هر لحظه از حيات خويش، ريزهخوار خوان اوست.
آنگاه ادامه آيه كريمه مىفرمايد: اگر اهل كتاب اين دعوت را نپذيرفتند، شما بر اسلام خويش پافشارى كنيد و خود آنها را بر اين عقيده و عملتان بر طبق اسلام گواه بگيريد. اينجا نمىتوان گفت كه، چرا قرآن ما را به تعصب و جزمانديشى دعوت مىكند، زيرا هر تعصبى، منفى و ضد ارزش نيست، بلكه تعصب كور و بىملاك و بىدليل منفى است، نه تعصبى كه پشتوانه آن حقانيتى است كه مدلل به برهان و دليل عقلايى است.
اما اصولى كه در پرسش، از آن بهعنوان اصول پذيرفتهشده جهانى ياد شده است، اگر اصول و قواعدى همچون: ليبراليسم، سرمايهدارى غرب، مدرنيسم و امثال اينها باشد.
اولاً نمىتوانيم بپذيريم كه اينها اصولى پذيرفته شده باشند، چرا كه امروزه انسانهاي آزاده دنيا و انديشمندان جهان، حتى در غرب، شديداً به دنبال يافتن چارهاي براى جبران خسارتها و خرابىهاي برخاسته از بىبندوبارىها و هرزگىهاي اخلاقى ناشى از ليبراليسم هستند.
اقتصاد مبتنى بر ربا كه محصول سرمايهدارى غرب است، امروزه عملاً، نبض اقتصاد بشر را به دست قدرتهاي سلطهگر سپرده است كه در نتيجه آن، 80 درصد ثروت دنيا در دست تنها 20 درصد از مردم است و اكثريت مردم در رنج فقر به سر مىبرند.
مدرنيته و مدرنيسم فرق اندكى با هم دارند: مدرنيسم بيشتر در معناى نو شدن و دگرگونى در فن و تكنيك ابزار توليد و اثرات آن در ديگر بخشهاي جامعه است، حال آنكه مدرنيته تنها به نوگرايى محدود نمىشود، بلكه دريافت ذهنى نو از جهان، هستى، زمان و تحول تاريخى است.
مدرنيسم، تنها يك پيشرفت ناقص و تكبعدى را براى بشريت به ارمغان آورده و ديگر ابعاد وجودى انسان را به غفلت سپرده است، كه در نتيجه آن زيانهايى همچون تخريب طبيعت و محيطزيست انسانى، سلب آسايش روحى و روانى انسانها و ... پديد آمده است. پس نمىتوان به راحتى، اسم اين اصول را اصول پذيرفته شده جهانى ناميد.
ثانياً بر فرض كه اين مطلب را بپذيريم، بايد ببينيم كه مبناى پذيرش اين اصول چيست. صرف پذيرفته شدن از سوى افراد، ولو همه يا اكثريت افراد باشند، دليل بر حقانيت امر پذيرفتهشده نيست. انسان عاقل بايد به دنبال دليل و مبنا بگردد و اين اصول، مبنايى جز نسبيتگرايى، اومانيسم، فردگرايى و از اين قبيل ندارند.
ـ براى رسيدن به مدرنيسم ـ همانگونه كه در اروپاى غربى تجربه شده است ـ راهى جز انديشه تساهل و تسامح نيست، بنابراين، آيا چارهاي جز رويكرد به تسامح دينى و سياسى داريم؟
ـ در پرسش، مدرنيسم بهعنوان امر مطلوبى كه بايد بهطور كامل پذيرفته شود، در نظر گرفته شده است، اما پيش از آنكه مدرنيسم را بهطور مطلق و دربست، امر مطلوبى بدانيم و به دنبال آن باشيم، بايد بدانيم مدرنيسم چيست؟ چه خوبىها و محسناتى دارد كه در صورت پافشارى بر اصول دينى، آن محسنات از كف مىروند؟ آيا معايب و ضررهايى هم دارد، يا هرچه دارد همه حسن و خوبى است؟
محققان غربى مدرنيته و مدرنيسم(6) را اينگونه تعريف مىكنند: اعتقاد به كيفيت يا حالتى دال بر «واجد خاستگاه معاصر بودن» و «به تازگى خلق شدن»، كه در قرن هفدهم، شديداً مورد توجه قرار گرفته بود، و از مقوله «جديد» يا «نو» در برابر «قديم» يا «كهن» حمايت مىكرد، منكر هرگونه اقتدار و اعتبار براى گذشته بود، هيچگونه احترامى براى گذشته و سنت قائل نبود و از تمايل و آمادگى براى ابداع و نوآورى و «رفتن به قلمروهايى كه تا پيش از آن احدى جرئت پاى گذاردن بدان قلمروها را حتى به مخيله خود نيز راه نداده بود» حمايت و پشتيبانى مىكرد.(7)
مدرنيته را در بهترين وجه مىتوان بهعنوان عصرى كه ويژگى شاخص آن، تحولات دائمى است توصيف كرد، ليكن عصرى كه از اين ويژگى شاخص خود آگاه است، عصرى كه اَشكال حقوقى، آفرينشهاي مادى و معنوى و دانش و اعتقادات خود را به مثابه جرياناتى سيال، گذرا، متغير و غير قطعى تلقى مىكند، جرياناتى كه صرفاً بايد تا «اطلاعيه بعدى» به آنها باور داشت و عمل كرد و جرياناتى كه در نهايت، ارزش و اعتبار خود را از دست داده، جاى خود را به جرياناتى جديد و بهتر مىسپارند.
در اين زمينه، معيار و محك، عقل انسانى است كه بايد با آن، نو بودن و كارآمد بودن امور را سنجيد و امور ناكارآمد را كنار گذاشت. از اين جهت، مدرنيستها به عقلانيت و خردورزى بشرى، بسيار اهميت مىدهند.(8)
يكىديگر از ويژگىهاي مدرنيته، تفكيكهايى است كه در بحث مبانى اين نظريه صورت مىگيرد و براساس اين تفكيكها، مدرنيسم بر تفكيك عرصههاي سياست، فرهنگ، اقتصاد و اخلاق توصيه مىكند، زيرا عدمتفكيك اين حوزهها موجب عقبماندگى جامعه خواهد شد. بر اين مبنا مثلاً «ماكس وبر»، جامعهشناس آلمانى، معتقد بود كه تفكيك اقتصاد و مشاغل از حوزه خانواده، كنش اساسى اقتصاد مدرن محسوب مىشود و به يُمن اين جدايى، تصميمات اقتصادى، از فشار تعهدات اخلاقى و الزامها يا وفادارىهاي شخصى، كه زندگى خانوادگى را اداره و هدايت مىكردند، رها گشتند.(9)
با توجه به تعريف و ويژگىهاي ذكر شده، در نقدى اجمالى مىتوان، عناصر زير را بهعنوان نكات منفى و غيرقابل پذيرش در پديده مدرنيسم، در نظر گرفت:
نكات منفي مدرنيسم
الف) نفى هرگونه سنت و امور مربوط به گذشته چنان كه گويى امر كهنه و قديمى، صد درصد، ناشايست و نامطلوب است! و معلوم است كه هيچ منطق عقلانياى تلازم ميان سنت و نامطلوب بودن را تصديق نمىكند.
ب) اومانيسم و انسانمحورى كه مبنايى نادرست در معرفتشناسى است. به علاوه، مدرنيسم در نگرش به انسان نيز همه ابعاد وجودى او را در نظر نمىگيرد، بلكه تنها بعد جسمانى و دنيوى انسان را ملاك و محور مىداند و معلوم است كه چنين برنامهاي نمىتواند سعادت ابدى بشر را كه در گرو رشد و كمال همهجانبه اوست، تضمين و تأمين كند.
ج) مسئله تفكيك حوزههاي مختلف حيات بشرى اين تلقى را ترويج مىكند كه براى رسيدن به پيشرفت و تحول، بايد ارتباط اين حوزهها را با يكديگر انكار كنيم! اين تلقى از يك هستىشناسى كوتهبينانه و سطحى ناشى شده است و نشان مىدهد كه مقصود مدرنيسم از پيشرفت، صرفاً پيشرفت مادى و تنها در عرصه اقتصاد و صنعت بوده است، البته به اعتراف خود محققان بحث مدرنيسم در غرب، اين پيشرفت، سرابى بيش نبوده و بشريت را دچار بحران كرده است، كه بعضى با پذيرش اين بحران از آنجا كه پديده مدرنيزاسيون را گريزناپذير مىدانند، به پيشنهاد مكانيزمهايى براى فروكاهش اين بحرانها مىپردازند.(10) و بعضى ديگر، امثال ماركس از منتقدان سلبى مدرنيته به حساب مىآيند و مدرنيسم را رد مىنمايند.(11)
اين تنها اشارهاي بود به برخى پيامدهاى منفى مدرنيسم. حال با وجود اين عناصر منفى، ما نمىتوانيم مدرنيسم را يك امر صد درصد مطلوب بدانيم و آن را بدون نقد و محك و اصلاح بپذيريم. چنانكه خود غربىها هم به نقد مدرنيسم پرداختهاند و در اين راستا، مثلاً بحثهاي «پست مدرن» در غرب از سالهاي پايانى دهه 1960 شروع شد و به تدريج در اواخر دهه 1970 و اوايل دهه 1980 به صورت يك موضوع فرهنگى مطرح گرديد.(12) برخى محققان غربى به اين واقعيت اذعان نمودهاند كه با وجود دستاوردهاى مثبت و امكانات و فرصتهايى كه مدرنيته پيش پاى انسانها قرار داده است، مدرنيته داراى وجه تاريك و حزنانگيزى نيز هست كه در قرن حاضر چهره آن بيش از پيش نمايان شده است، كه از آن ميان مىتوان به ماهيت دائماً در حال تنزل كار صنعتى مدرن، رشد توتاليتاريسم(13) تهديد انهدام و ويرانى محيطزيست و گسترش خطرناك و فاجعهآميز قدرت و تسليحات نظامى اشاره كرد.(14)
نكات مثبت مدرنيسم
شايد بتوان جنبهها و عناصر مثبت زير را براى مدرنيسم در نظر گرفت:
الف) فراهم آوردن زمينه رشد، توسعه، تحول و تكامل نهادهاى اجتماعى كه فرصتها و امكانات بسيار وسيعى را در اختيار ابناى بشر قرار مىدهد و سبب مىشود، تا زندگى انسان مدرن هرچه راحتتر و ايمنتر گردد.
ب) عقلانيت و خردورزى كه معمولاً بهعنوان ويژگى ممتاز و متعالى مدرنيسم و انسان مدرن در نظر گرفته مىشود.
بررسي رابطه مدرنيسم و اسلام
با فرض پذيرش اين عناصر مثبت در مدرنيسم، آيا دين و تعاليم دينى با اين عناصر در تعارض است، به طورى كه براى دستيابى به اين جنبهها، تساهل نسبت به تعاليم دين لازم باشد؟ صرفنظر از آموزههاي ساير اديان، اندك آشنايى با دين اسلام نشان مىدهد كه اين دين، نهتنها هيچگونه تعارضى با تحول، توسعه و پيشرفت فرد و جامعه انسانى ندارد، بلكه با جهتدهى به اين تحول و پيشرفت، سعى در هر چه بهتر و پربارتر كردن آن دارد.
قرآن كريم مؤمنان را به استفاده و بهرهبردارى از زينتها و روزىهاي حلال الهى تشويق مىكند: «قُلْ مَنْ حَرَّمَ زِينَهَ اللّهِ الَّتِي أَخْرَجَ لِعِبادِهِ وَالطَّيِباتِ مِنَ الرِّزْقِ...»(15)؛ بگو: چه كسى زينتهاي الهى را كه براى بندگان خود آفريده، و روزىهاي پاكيزه را حرام كرده است؟!...
از اين آيه شريفه مىتوان فهميد كه خداى سبحان با هدايت خود از راه فطرت، به انسان، الهام كرده است كه انواع زينتهايى را كه مورد پسند جامعه او و موجب مجذوب شدن دلها به سوى اوست، ايجاد كند و به اين وسيله، نفرت و بيزارى مردم را از خود دور سازد.(16) نتيجه اين درس قرآنى اين خواهد شد كه فرد و جامعه اسلامى از بهترين و والاترين زينتها و زيبايىها برخوردار گردد و روز به روز در پى تحول و تكامل باشد. آنگاه در ادامه آيه شريفه، به اين زينتها جهت مىدهد تا در مسير حقيقى خود كه همان ايمان به خداى متعال و روز جزاست، قرار گيرد:
«...قُلْ هِىَ لِلَّذِينَ آمَنُوا فِي الحَياةِ الدُّنْيا خالِصَهً يَوْمَ القِـيامَه...»(17)؛ بگو اينها براى كسانى كه در زندگى دنيا ايمان آوردهاند، در روز قيامت خالص (و بدون شركت با غير مؤمنان) خواهد بود.
يعنى، گرچه هم مؤمنان و هم غير مؤمنان در زندگى دنيا از اين زينتها و روزىها بهرهمند مىشوند، اما اگر انسان بخواهد به وسيله اين زينتها و ارزاق، به رشد همهجانبه برسد و به سعادت ابدى نايل آيد، بايد با ايمان خود به آنها جهت بدهد وگرنه جز لذت زودگذر و آسايش كاذب، نصيب و بهرهاي نخواهد داشت.
آنگاه قرآن كريم در آيات ديگرى به عنصر سرعت، مسابقه و پيشى گرفتن بر همديگر در راه رسيدن به كار خير و مطلوب انسانى و الهى توجه كرده و مؤمنان را تشويق مىكند: «...فَاسْتَبِقُوا الخَيْراتِ..».(18)؛ در نيكىها و اعمال خير بر يكديگر، سبقت جوييد...
«وَ سارِعُوا إِلى مَغْفِرَة مِنْ رَبِّكمْ وَجَنَّه عَرْضُها السَّمواتُ وَالأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِـينَ»(19)؛ و شتاب كنيد براى رسيدن به آمرزش پروردگارتان و بهشتى كه وسعت آن آسمانها و زمين است و براى پرهيزكاران آماده شده است.
پس اين نكته به خوبى از قرآن كريم استفاده مىشود، كه اسلام بر پايه جهانبينى و انسانشناسى ويژهاي كه نشأت گرفته از حقمدارى و حقمحورى است، هم به تحول و پيشرفت اهميت داده است و هم سرعت در اين پيشرفت را لازم مىداند و اين مطلب با تبيين ائمهاطهار(عليهمالسلام) در روايات شريف، به وضوح و تفصيل بيشترى بيان شده است كه بهعنوان نمونه به چند روايت در اين زمينه اشاره مىشود.
امام باقر(عليهالسلام) مىفرمايد: «انّى لابغض الرجل او الغض للرجل ان يكون كسلاناً عن امر دنياه و من كسل عن امر دنياه فهو عن امر آخرته أكسل»(20)؛ من انسانى را كه در كار دنيايش خمود و كسل باشد دوست ندارم و هر كس در كار دنيايش كسل باشد، در كار آخرتش كسلتر خواهد بود.
امام هادى(عليهالسلام) از پدران بزرگوارش و آنها از امام صادق(عليهالسلام) روايت كردهاند كه فرمود: «انّ الله يحب الجمال و التجمّل و يكره البؤس و التباؤس، فان الله اذا انعم على عبد نعمة احبّ ان يرى عليه اثرها و قيل كيف ذلك; قال: ينظّف ثوبه و يطيب ريحة و يجصص داره و يكنس افنيتة حتّى ان السراج قبل مغيب الشمس يفنى الفقر و يزيد فى الرزق»(21)؛ خداوند زيبايى و زينت كردن را دوست مىدارد و از اظهار فقر و نياز در مقابل ديگران ناخشنود مىگردد. زيرا خداوند وقتى به بندهاي از بندگانش نعمتهايى را ارزانى مىدارد، دوست دارد كه اثر آن نعمتها را در او ببيند. پرسيدند: ديده شدن اثر اين نعمتها چگونه است؟ فرمود: به اينكه بنده، لباسش را پاكيزه كند، خود را خوشبو سازد و خانهاش را گچكارى نمايد و زبالههايش را جاروب كند، تا آنجا كه روشن كردن چراغ خانه، قبل از نهان شدن خورشيد (به هنگام غروب) فقر را از بين مىبرد و روزى را زياد مىكند.
ذكر مصاديقى همچون گچكارى كردن خانه كه در زمان صدور روايت، نماد روشى نوين در محكم كارى و تزئين خانه بوده است، مبيّن اين واقعيت است كه اسلام تا چه اندازه به اين امور اهميت داده است. البته اين تزئين و محكمكارى ممكن است در هر زمانى با كاربرد مصالح نوين و جديدترى صورت پذيرد و مثلاً در زمان ما با سنگكارى و امثال آن باشد.
امام صادق(عليهالسلام) فرموده است: «من استوى يوماه فهو مغبون و من كان آخر يوميه خير هما فهو مغبوط و من كان آخر يوميه شرهما فهو ملعون و من لم يرالزيادة فى نفسه فهو الى النقصان و من كان الى النقصان فالموت خيرله من الحياه»(22)؛ هركس دو روزش با هم مساوى باشد، ضرر كرده است و هر كس روز دومش بهتر از روز اولش باشد، مسرور خواهد بود و هر كه روز دومش بدتر از روز اولش باشد، ملعون خواهد بود و هر كه در خود افزايش را نبيند، راهش به سوى كاستى و نقصان است و هركه چنين باشد مرگ براى او بهتر از زندگى است.
و اما در مورد عقلانيت و خردورزى بايد گفت، عقلانيت مورد نظر مدرنيسم، عقلانيتى است كه فقط به عقل معاش (reason) اهميت مىدهد و ناظر به عقل كلى و شهودى و يا به تعبير فلاسفه اسلامى «عقل معاد» (intelect) نيست. گذشته از اشكالاتى كه امروزه بر اين بُعد مدرنيسم وارد است و جامعه مدرن را با بحران مواجه كرده است،(23) اساساً اسلام، معيار و محك را عقلانيت بشرى نمىداند، بلكه «حقانيت» را معيار مىداند، زيرا عقل بشرى نه بر همه ابعاد وجودى انسان احاطه دارد و نه مىتواند به جهان خارج، صد درصد معرفت پيدا كند، پس براى پرهيز از انحراف و كجروى، بايد حقانيت را ملاك و محور قرار داد؛ حقانيتى كه همان اوامر خداى متعال است، كه او كاملاً محيط بر انسان و هستى است.
خلاصه آنكه، پديده مدرنيسم را نمىتوان بهطور دربست و بدون نقد پذيرفت، چرا كه اين پديده در كنار محسنات و خوبىهايى كه دارد ـ اگر داشته باشد ـ حاوى نقاط منفى و اشكالات ويرانگرى است كه برخى انديشمندان غربى نيز آنها را دريافته و درصدد چاره بر آمدهاند. وانگهى براى نيل به تحولات مثبتى كه در اثر پذيرش مدرنيسم عايد انسان مىشود نيازى به طرد دين و قرار دادن مدرنيسم به جاى آن نيست، چرا كه در سايه تعليمات صحيح دينى و عمل مخلصانه به آنها، بدون مشكل و آسانتر مىتوان به اين تحولات و پيشرفتها دست يافت، كه دين دربردارنده كمال مطلوبى است كه آنچه خوبان همه دارند، به تنهايى داراست.
منبع: كتاب تساهل و تسامح
مؤلف: محمدتقى اسلامى