بهائيت براى اثبات «رجعت صفاتى» معتقد به اطلاق صفات خداوند بر مظاهر او شده است، در صورتى که صفاتى مانند «اول»، «آخر»، «احد» و «صمد» صفات مخصوص ذات خداوند متعال هستند و بر غير خداوند قابل اطلاق نيستند.

چکيده: اين مقاله با رويکردى توصيفى ـ تحليلى، به بررسى نظريات شيعه و بهائيت در خصوص «رجعت» پرداخته است. «رجعت» يکى از مباحث اعتقادى در فرهنگ شيعه است و براى اثبات آن شواهد عقلى و نقلى فراوانى ارائه داده است. بر اساس آيات و روايات، معناى دقيق و مراد از «رجعت» در فرهنگ شيعه، بازگشتن عده اى از خالصان و پاکان  در زمان ظهور حضرت مهدى عليه السلام براى يارى ايشان و همچنين بازگشت عده اى از ناپاکان و دشمنان براى انتقام گرفتن از آنان است. اما فرقه ضالّه بهائيت رجعت به اين معنا را نپذيرفته و براى تحميل خود به عنوان دينى جديد بر اذهان، موافق رأى و نظر خود، به تفسير آيات قرآن پرداخته و معتقد به رجعت صفاتى اوليا و انبياى پيشين در پيامبر نوظهور شده است.
مقدّمه
«رجعت» در لغت، به معناى «بازگشت» است.1 اما در علم کلام ـ که مراد اين مقاله نيز معنى کلامى آن است ـ «بازگشتن بعضى از مردگان پيش از قيامت به عالم دنيا و انتقام گرفتن آنها از ظالمين آمده است. اين امرپس  از ظهور حضرت  مهدى(عج) واقع  خواهد شد.»2بهائيت با انکار اصل «رجعت» و اعتقاد به «رجعت صفاتى»، سعى در متزلزل کردن اصل «انتظار» و پس از آن، انکار معاد جسمانى کرده است. با اثبات رجعت از منظر شيعه، به خوبى فهميده مى شود که پايه گذاران بهائيت بدون هرگونه دليل عقلى و نقلى معتبر، به اثبات رجعت صفاتى پرداخته اند تا با ادعاى پيامبر و دينى جديد، حقانيت خود را به پيروان خويش تفهيم کنند.
درباره پيشينه تحقيق، بايد خاطرنشان کرد: گرچه درباره اثبات بطلان عقايد اين فرقه، کتاب ها و مقالات متعددى نوشته شده، اما به مبانى فکرى و عقايد بهائيت درباره موضوع رجعت، به طور گسترده و تخصصى پرداخته نشده، بلکه با ذکر يک مثال و توضيح مختصر، موضوع عنوان گرديده است.3در اين مقاله، سعى شده است با ذکر مثال هاى متعدد از کتاب هاى اين فرقه، موضوع رجعت به طور کامل موشکافى شده و نظر اين فرقه با استفاده آيات و روايات اسلامى ارزيابى و نقد شود.
در اين پژوهش، با سؤالات متعددى روبه رو هستيم که مهم ترين آنها عبارت است از:1. آيا اساسا رجعت از لحاظ عقلى ممکن است؟2. آيا از نظر قرآن، رجعت امکان پذير است؟3. زمان رجعت چه موقع است؟4. آيا در گذشته نيز رجعت صورت گرفته است؟5. آيا رجعت مورد قبول احاديث اسلامى است؟6. چه کسانى به اين دنيا بازخواهند گشت؟7. هدف از رجعت چيست؟8. بهائيت درباره رجعت چه نظرى دارد؟لازم به ذکر است که رجعت از نظر عقلى کاملاً ممکن است؛ چراکه در گذشته نيز افراد و گروه هايى به اين دنيا برگشته اند و البته اگر در قيامت زنده شدن همه افراد امکان پذير است، رجعت گروهى از مردم اين دنيا نيز امکان پذير خواهند بود.
در زمان ظهور حضرت مهدى عليه السلام برخى خوبان براى يارى و کمک به ايشان براى برپايى حکومت جهانى بازخواهند گشت و برخى تبه کاران نيز زنده خواهند شد تا از آنان انتقام گرفته شود. رجعت از منظر قرآن و احاديث اسلامى به اثبات رسيده است؛ چنان که در قرآن نيز مصاديقى وجود دارد که مردگانى توسط حضرت مسيح زنده شده اند و آياتى وجود دارد که مستقيم يا به وسيله احاديث، به رجعت تفسير شده است. در روايت اسلامى هم کسانى که معتقد به رجعت باشند مؤمن حقيقى و از شيعيان اهل بيت عليهم السلام محسوب مى شوند.
امکان رجعت در فرهنگ اسلام
زمان رجعت چه موقعى خواهد بود؟ آيت اللّه مکارم شيرازى در خصوص زمان رجعت مى نويسند: بعد از ظهور حضرت مهدى (عج) و در آستانه رستاخيز، گروهى از مؤمنان خالص و کفار و طاغيان بسيار شرور به اين جهان بازمى گردند. گروه اول مدارجى از کمال را طى مى کنند و گروه دوم کيفرهاى شديدى مى بينند.4
آيا اساسا رجعت از نظر عقلى ممکن است؟ شايد اين اولين سؤالى باشد که در برخورد با اين موضوع به نظر مى رسد. در پاسخ به اين پرسش، آيت اللّه مکارم شيرازى مى نويسند:اين مسلّم است که زنده کردن گروهى از مردگان در اين دنيا از محالات نيست؛ همان گونه که زنده کردن همه انسان ها در قيامت کاملاً ممکن است.5
آيت اللّه سبحانى نيز در اين باره مى نويسند:در هر حال، بازگشت گروهى از صالحان و تبه کاران قبل از رستاخيز، امر شگفت آورى نيست؛ زيرا در امت هاى پيشين نيز گروهى پس از مرگ، بار ديگر زنده و پس از مدتى براى بار دوم درگذشته اند.6
شيخ مفيد در کتاب الارشاد از قول سيدمرتضى در خصوص اثبات رجعت مى نويسند: دليل براى اثبات رجعت اين است که هيچ عاقلى ترديد ندارد که خداوند قدرت زنده گردانيدن مردمى را در پايان روزگار دارد و اين معنا ـ فى نفسه ـ محال نيست. پس وقتى ثابت شد که رجعت عقلاً جايز و از حيّز قدرت خداوند خارج نيست، راه اثبات آن به اين است که مى گوييم علماى شيعه اجماع دارند که اين موضوع واقع مى شود... و اجماع علماى شيعه حجت است؛ زيرا حاکى از وجود قول امام عليه السلام است.7آيا از نظر قرآن رجعت امکان پذير است؟ دلايل قرآنى زيادى وجود دارد که بحث رجعت از ديدگاه شيعه را استنباط مى کند: آياتى که درباره «رجعت» به آن استدلال شده است؛ به چند گروه تقسيم مى شود:
الف. آياتى که در موضوع «رجعت» ظهور دارد؛ مانند نمل: 83.
ب. آياتى که ظاهرشان دلالتى بر «رجعت» ندارد، ولى باتوجه به تفاسير معصومان عليهم السلام با مسئله «رجعت» پيوند مى خورند و شيعه که نظر ائمّه اطهار عليهم السلام را درباره آيات قرآن سند مى داند، اين آيات را نيز دليل و مدرکى بر اثبات رجعت مى داند؛ مانند انبياء: 95.
ج. آياتى که مضمون آنها درباره وقوع «رجعت» در امت هاى گذشته است. اين آيات نيز همواره با احاديثى که بر اين امر دلالت دارد، «رجعت» را اثبات مى کند؛ مانند آل عمران: 49؛ بقره: 56، 73، 243 و 259.8اما توضيح مطلب:  اول. آياتى که به روشنى مسئله رجعت از آنها فهميده مى شود؛ مانند «(به خاطر آور) روزى را که ما از هر امتى، گروهى از کسانى که آيات ما را تکذيب مى کردند محشور مى کنيم و آنها را نگه مى داريم تا به يکديگر ملحق شوند.» (نمل: 83)
آيت اللّه مکارم شيرازى در تفسير اين آيه مى نويسند:از اين آيه، چنين استفاده مى شود که روزى فراخواهد رسيد که از هر قوم و جمعيتى، خداوند گروهى را محشور مى کند و آنها را براى مجازات و کيفر اعمالشان آماده مى سازد. بسيارى از بزرگان اين آيه را اشاره به مسئله رجعت و بازگشت گروهى از بدکاران و نيکوکاران به همين دنيا در آستانه رستاخيز مى دانند؛ چراکه اگر اشاره به خود رستاخيز و قيامت باشد تعبير به «مِن کُلِّ أُمَّةٍ فَوْجا» (از هر جمعيتى گروهى) صحيح نيست؛ زيرا در قيامت، همه محشور مى شوند.9
همچنين رواياتى درباره اين آيه وجود دارد که اثبات مى کند اين آيه مربوط به «رجعت» است: على بن ابراهيم از پدرش از ابوعُمير از حمّاد از ابوعبداللّه صادق عليه السلام روايت کرده است که فرمود: مردم درباره «وَيَوْمَ نَحْشُرُ مِن کُلِّ أُمَّةٍ فَوْجا» (نمل: 83) چه مى گويند؟ عرض کردم: مى گويند: اين اتفاق در قيامت مى افتد. فرمود: چنين نيست که آنها مى گويند. اين اتفاق در رجعت واقع مى شود. آيا خداوند در قيامت از هر امتى گروهى را محشور مى کند و بقيه را رها مى سازد؟! آيه روز قيامت «وَحَشَرْنَاهُمْ فَلَمْ نُغَادِرْ مِنْهُمْ أَحَدا» (کهف: 47) است.10
احاديث زيادى اين آيه را به رجعت تفسير مى کنند. علاوه بر آن، دلالت خود آيه نيز بر رجعت روشن است؛ زيرا قطعا مربوط به قيامت نيست. پس از قيامت هم به اتفاق آيات قرآن، رجعتى نيست. پس بايد قبل از آن باشد. آيه مربوط به قيامت اين است: «وَحَشَرْنَاهُمْ فَلَمْ نُغَادِرْ مِنْهُمْ أَحَدا»؛ و همه را محشور کرديم و يکى از آنها را هم فروگذار نکرديم.11
دوم. آياتى که ظاهرشان دليلى بر رجعت نيست، ولى با توجه به تفسير معصومان عليهم السلام مشخص مى شود که به رجعت مربوط مى شوند؛ مانند آيه 95 سوره انبياء: «وَحَرَامٌ عَلَى قَرْيَةٍ أَهْلَکْنَاهَا أَنَّهُمْ لَا يَرْجِعُونَ»؛ و حرام است بر شهرها و آبادى هايى که (بر اثر گناه) نابودشان کرديم (که به دنيا بازگردند.) آنها هرگز باز نخواهند گشت.
على بن ابراهيم از پدرش، از ابن ابى عمير، از ابن سنان، از ابى بصير و محمدبن مسلم از امام صادق و امام باقر عليهماالسلام روايت مى کنند که ايشان فرمودند: مردم هر روستايى را که خداوند عذاب کند در زمان رجعت باز نمى گردند و اين آيه از بزرگ ترين نشانه هاى اثبات رجعت است؛ چراکه هيچ مسلمانى منکر اين نيست که همگى مردم در روز قيامت بازمى گردند، چه هلاک شده باشند يا نشده باشند و عبارت «لَا يَرْجِعُونَ» نيز مربوط به زمان رجعت است؛ يعنى آنها در قيامت بازمى گردند تا وارد آتش جهنم شوند.12
علّامه مجلسى نيزاين آيه رابزرگ ترين دليل بر رجعت مى دانند و مى فرمايند: هيچ کس از مسلمانان منکر اين نيست که تمام مردم، اعم از آنها که با عذاب خدا نابود شده اند يا آنان که وفات يافته اند، همه در قيامت برانگيخته مى شوند و اينکه در اين آيه خدا مى فرمايد: «لَايَرْجِعُونَ»مقصوداين است که دررجعت برنمى گردند، ولى در قيامت بازمى گردند تا به دوزخ درافتند.13
سوم. آياتى که بر وقوع رجعت در گذشته دلالت دارند؛ يعنى زنده شدن مردگان در امت هاى پيشين؛ مثلاً آيه 49 سوره آل عمران مى فرمايد: «وَرَسُولاً إِلَى بَنِيإِسْرَائِيلَ أَنِّي قَدْ جِئْتُکُم بِآيَةٍ مِن رَّبِّکُمْ أَنِّي أَخْلُقُ لَکُم مِنَ الطِّينِ کَهَيْئَةِ الطَّيْرِ فَأَنفُخُ فِيهِ فَيَکُونُ طَيْرا بِإِذْنِ اللّهِ وَأُبْرِىُ الأکْمَهَ والأَبْرَصَ وَأُحْيِـي الْمَوْتَى بِإِذْنِ اللّهِ وَأُنَبِّئُکُم بِمَا تَأْکُلُونَ وَمَا تَدَّخِرُونَ فِي بُيُوتِکُمْ إِنَّ فِي ذَلِکَ لآيَةً لَّکُمْ إِن کُنتُم مُؤْمِنِينَ»؛ و (او را به عنوان) فرستاده اى به سوى بنى اسرائيل (قرار داده، به آنها مى گويد:) من نشانه اى از سوى پروردگار شما برايتان آورده ام: من از گِل، چيزى به شکل پرنده مى سازم، سپس در آن مى دمم و به فرمان خدا پرنده اى مى گردد، و به اذن خدا کور مادرزاد و مبتلايان به برص (پيسى) را بهبودى مى بخشم، و مردگان را به اذن خدا زنده مى کنم، و از آنچه مى خوريد و در خانه هاى خود ذخيره مى کنيد به شما خبر مى دهم، مسلما در اينها نشانه اى براى شماست اگر ايمان داشته باشيد.
اين آيه به چند نمونه از معجزات حضرت مسيح اشاره مى کند:1. ساختن مرغى از گل وسپس واقعى شدن آن مرغ؛2. شفا دادن کور مادرزاد؛3. شفا دادن بيمارى برص؛4. زنده کردن مردگان.جاى سؤال وجود دارد که چرا خداوند در اين آيه، خلقت را به حضرت عيسى عليه السلام نسبت داده است؟ مگر حضرت عيسى عليه السلام خالق است؟ علّامه طباطبائى در پاسخ به اين سؤال مى نويسند: «کلمه خلقت به معناى به وجود آوردن از عدم نيست، بلکه به معناى جمع آوردن اجزاى چيزى است که قرار است خلق شود و لذا، در جاى ديگر فرمود: «فَتَبَارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخَالِقِينَ» (مؤمنون: 14)؛ يعنى آفرين بر اللّه که بهترين خالقان است.»14
درباره معناى کلمه «اَکْمَه»، علّامه طباطبائى مى نويسند: «"اکمه" به معناى کسى است که از شکم مادر بدون چشم متولد شده باشد. گاهى هم به کسى اطلاق مى شود که چشم داشته و سپس نابينا شده است. معناى کلمه "برص" هم "پيسى" است که يک بيمارى پوستى است. و از اينکه فرمود: «وَأُحْيِـي الْمَوْتَى» به طور صريح و يا به طور اشاره فهميده مى شود که عيسى عليه السلام يک بار و دوبار مرده زنده نکرده، بلکه متعدد اين کار را کرده است. و همچنين سياق جمله «بِإِذْنِ اللّهِ» مى فهماند که صدور اين آيات معجزه آسا از عيسى عليه السلاممستند به خداى تعالى و اذن اوست و لذا، آن جناب مستقل در مقدمات آن نبوده... .»15
آيا در گذشته هم رجعت صورت گرفته است؟ همچنان که گذشت، آياتى در قرآن وجود دارد که از آنها رجعت در گذشته استنباط مى شود؛ مانند آيه 49 سوره «آل عمران»: «وَأُحْيِـي الْمَوْتَى بِإِذْنِ اللّهِ.» تعداد زنده شدگان و نحوه زنده شدن افراد به دست حضرت عيسى عليه السلامبدين قرار است:عيسى عليه السلام چهار نفر را زنده کرد: عاذر که دوست او بود و پس از مردنش، خواهرش براى عيسى عليه السلام پيغام فرستاد که برادرت عاذر از دنيا رفت. عيسى عليه السلام از محل دفن عاذر به مقدار پيمودن سه روز فاصله داشت. وقتى خبر مرگ عاذر به عيسى رسيد همراه با يارانش نزد قبر او رفت و با دعاى او عاذر زنده شد، مدتى زندگى کرد، صاحب فرزندهم شد.
فرد ديگرى که به دست عيسى عليه السلام زنده شد پسر پيرزنى بود که او را بر روى سريرى گذارده بودند و به سوى قبرستان مى بردند، در راه عيسى عليه السلام جنازه او را ديد و پس از دعاى آن بزرگوار، آن پسر زنده شد و سال ها زندگى کرد.مورد ديگر، دختر شخص ماليات بگير بود که هنگام تولد دختر، از دنيا رفت. خبر آن به حضرت رسيد و او را با دعا زنده کرد.
چهارمين نفرى که با دعاى اين پيامبر بزرگ زنده شد، سام بن نوح بود. حضرت به سوى قبر او رفت و با خواندن اسم اعظم، او را زنده کرد. سام بن نوح گمان مى کرد قيامت بر پا شده است. به همين دليل، از ترس و هول قيامت، نيمى از موهاى سرش سفيد شد. هنگامى که زنده شد از عيسى عليه السلام سؤال کرد: آيا قيامت بر پا شده است؟ حضرت پاسخ داد: نه. آن گاه حضرت به او فرمود: بمير! او گفت: به شرطى حاضرم دوباره بميرم که از خدا بخواهى مرا از سختى هاى مرگ نگه دارد. حضرت نيز دعايش کرد و او مرد. اين واقعه زمانى که چهار هزار سال از مرگ او مى گذشت اتفاق افتاد.16
داستان قرآنى ديگرى هم که مى توان براى زنده شدن مردگان در اين دنيا بدان اشاره کرد زنده شدن اصحاب کهف است که مدت 309 سال در غار به خواب رفتند و سپس خداوند آنها را بيدار نمود و به دنيا بازگشتند: «ما (پرده خواب را) در غار بر گوششان زديم و سال ها در خواب فرورفتند، سپس آنان را برانگيختيم تا بدانيم (و اين امر آشکار گردد که) کدام يک از آن دو گروه، مدت خواب خود را بهتر حساب کرده اند.» (کهف: 11و12)
زنده کردن مردگان توسط حضرت مسيح و زنده شدن اصحاب کهف پس از 309 سال، نشانه هايى از رجعت به اين دنياست و مشخص مى شود زنده شدن مردگان در اين دنيا از محالات نيست. در اين خصوص، شيخ صدوق در الاعتقادات مى نويسد:و اصحاب کهف در غار کوه سيصد سال به خواب مرگ ماندند به نه سال زياده، باز حق تعالى آنها را زنده نمود و به دنيا برگشتند که از هم احوال بپرسند و قصه ايشان معروف است. (کهف: 25) و اگر کسى بگويد که حق تعالى فرمود: «خيال مى کنى که اصحاب کهف بيدارند، و حال آنکه به خواب رفتگانند.» (کهف: 17)
جوابش گفته مى شود که آنها مردگان بودند و به تحقيق که حق تعالى از زبان آنها فرموده: «اى واى بر ما، کسى برخيزاند ما را از خوابگاه ما؟ اين است آنچه وعده داد خداوند رحمان. در صورتى که چنين گفتند معلوم است که مردگان بوده اند. و نظير اين فقرات بسيار است. پس به صحت پيوست که رجعت در امت هاى گذشته مى بوده و جناب نبى ـ صلى اللّه عليه وآله وسلم ـ فرمودندکه وقوع مى يابد در اين امت مثل آنچه در امم سالفه مى بوده.17
آيا رجعت مورد قبول احاديث اسلامى واقع است؟ غير از آيات قرآنى، که به نمونه هايى از آن اشاره شد، در احاديث اسلامى به اهميت بحث «رجعت» پرداخته شده و کسى که رجعت را پذيرفته باشد مؤمن حقيقى و از شيعيان اهل بيت عليهم السلام محسوب مى شود. دو حديثى که در ذيل آورده شده، دليلى محکمى بر اين ادعاست: فضل بن شاذان از امام رضا عليه السلام نقل مى کند که فرمود: هر کسى به يگانگى خدا اقرار کند و به رجعت و به دو متعه اقرار کند و به معراج و پرسش در قبر و به حوض و شفاعت و آفرينش بهشت و جهنم و به صراط و ميزان و برانگيختن از قبر براى حساب ايمان آورد او مؤمن حقيقى است  و از شيعيان ما اهل بيت محسوب مى شود.18
همچنين از امام صادق عليه السلام روايت شده است که فرمودند: کسى به رجعت ما ايمان ندارد و متعه (عقد موقت) را حلال ندارد از ما نيست.19 چه کسانى به اين دنيا برخواهند گشت؟ از ابوبصير، از امام صادق عليه السلام روايت شده است که حضرت فرمودند: اى ابوبصير، هرگاه قائم ما قيام کند خداوند گروهى از شيعيان ما را، که دسته شمشيرشان را بر روى دوش دارند، از قبرهايشان برانگيخته نموده، به سوى قائم مى فرستد.20
همچنين از سلمان از قول پيامبر اکرم صلى الله عليه و آله روايت شده است که در زمان رجعت، ابليس و لشکريان او و کافران حقيقى رجعت خواهندکردتاقصاص شوند.21هدف از رجعت چيست؟ همان گونه که از مباحث مزبور مشخص مى شود،هدف ازرجعت برپايى حکومت صالحان در جهان و انتقام گرفتن از دشمنان آنان است.
بهائيت و رجعت
نظر بهائيت درباره رجعت چيست؟ بهائيت به رجعت به صورتى که شيعه معتقد است، اعتقادى ندارد، بلکه رجعت را «رجعت صفاتى» مى داند، نه رجعت ذاتى؛ بدين نحو که هريک از انبيا و اولياى نوظهور واجد تمام کمالات و صفات انبيا و اولياى قبل است؛ مثلاً، حضرت محمد صلى الله عليه و آله واجد تمام کمالات و صفات پيامبران پيشين است.
عبدالبهاء22 در اين باره مى نويسد:... اينجا نظر به ذات نيست، نظر به صفاتست؛ مثلاً پارسال گلى بود، امسال هم گل آمده است. من مى گويم گل پارسال باز آمد، حال مقصدم نيست که نفس آن گل به شخصيت خويش بعينه آمده است. اما چون اين گل به صفات آن گل پارسال است، يعنى به همان رائحه و لطافت و رنگ و شکل است، لذا مى گويد گل پارسال آمد و اين گل آن گل است.23
عبدالبهاء براى  اثبات  رجعت  صفاتى، در ادامه، مى نويسد:... دانه اى سال گذشته کاشته شد، شاخه و برگ پيدا شد، شکوفه و ثمر هويدا گشت. نهايت باز دانه شد. اين دانه ثانى چون کشته گردد و شجر رويد باز آن ورق، آن شکوفه، آن شاخ و آن ثمر عود و رجعت نمايد، آن شجر ظاهر شود. چون اول دانه، آخر هم دانه، گوئيم که دانه رجوع کرده. چون نظر به ماده شجر نمائيم اين ماده ديگر است، و چون نظر به شکوفه و برگ و ثمر نمائيم همان رائحه و طعم و لطافت حاصل است. پس آن کمال شجرى دوباره عود نمود. همچنين چون نظر به شخص کنيم شخص ديگر، و چون نظر به صفات و کمال نمائيم، همان صفات و کمال عود نموده... .24
حسينعلى بهاء (بهاءاللّه)25 در کتاب ايقان، براى اثبات رجعت صفاتى به آيه 89 سوره «بقره» استناد مى کند: «وَکَانُواْ مِن قَبْلُ يَسْتَفْتِحُونَ عَلَى الَّذِينَ کَفَرُواْ فَلَمَّا جَاءهُم مَّا عَرَفُواْ کَفَرُواْ بِهِ فَلَعْنَةُ اللَّه عَلَى الْکَافِرِينَ»؛ و پيش از اين، نويد پيروزى بر کافران مى دادند (که با کمک آن بر دشمنان پيروز گردند.) با اين همه، هنگامى که اين (کتاب و پيامبرى) را که (از قبل)، شناخته بودند نزد آنها آمد، به او کافر شدند. پس لعنت خدا بر کافران باد.26
پيش از پرداختن به نظر حسينعلى بهاء درباره اين آيه، بايد خاطرنشان کرد که او قسمت اول آيه را ننوشته است: «وَلَمَّا جَاءهُمْ کِتَابٌ مِنْ عِندِاللّهِ مُصَدِّقٌ لِّمَا مَعَهُمْ» يعنى: و هنگامى که از طرف خداوند کتابى براى آنها آمد که موافق نشانه هايى بود که با خود داشتند. البته حسينعلى بهاء آيه را اين گونه ترجمه کرده است:«بودند اين گروه باکفار مجاهده و قتال مى نمودند در راه خدا و طلب فتح مى نمودند براى نصرت امراللّه. پس چون آمد ايشان را آن کسى که شناخته بودند کافر شدند به او. پس لعنت خدا بر کافران.»27
وى در تفسير آيه مزبور مى گويد:از اين آيه استناد مى شود که مردم زمان آن حضرت همان مردمى بودند که در عهد انبياى قبل، براى ترويج آن شريعت و ابلاغ امراللّه مجادله و محاربه مى نمودند، و حال آنکه مردم عهد عيسى و موسى غير مردم آن حضرت بودند. ديگر آن کسى را که از قبل شناخته بودند موسى بود، صاحب تورات و عيسى بود صاحب انجيل. مع ذلک، چرا آن حضرت مى فرمايد: چون آمد به سوى ايشان آن کسى که او را شناخته بودند که عيسى باشد يا موسى، به او کافر شدند؟ و حال آنکه آن حضرت نظر به ظاهر، موسوم به اسم ديگر بودند که محمد باشد و از مدينه ديگر ظاهر شدند و به لسان ديگر و شرع ديگر آمدند.
مع ذلک، چگونه حکم آيه ثابت مى شود و ادراک مى گردد؟ حال حکم رجوع را ادراک فرما که به چه صريحى در خود فرقان نازل شده و احدى تا اليوم ادراک آن ننموده! حال چه مى فرمائيد؟ اگر مى فرمائيد که آن حضرت رجعت انبياى قبل خواهند بود، چنانچه از آيه مستفاد مى شود،همچنين اصحاب او هم رجعت اصحاب قبل خواهند بود، چنانچه از آيات مذکور هم به رجعت عباد قبل واضح ولايح است.اگرانکارکنند برخلاف حکم کتاب، که حجت اکبر است، قائل شده اند.28
ذيل اين آيه روايتى از امام صادق عليه السلام نقل شده که به اختصار چنين است:يهوديان در کتاب خودشان خوانده بودند که محمد رسول خداست و محل هجرت ايشان مابين دو کوه «عير» و «احد» است. بنابراين، از سرزمين خودشان کوچ کردند تا آن محل را پيدا کنند. به کوهى رسيدند که «حدّاد» نام داشت و چون حداد شبيه «احد» است، آنها گمان بردند همان کوه «احد» است.
عده اى در آنجا ماندند، ولى عده اى به جاهاى مختلف ديگرى، مثل «تيماء» و «فدک» و «خيبر» رفتند و منزل گزيدند. يهوديانى که در «تيماء» بودند بعد از مدت ها هوس کردند به ديدن بقيه يهوديان بروند. در راه به مردى اعرابى از قبيله «قيس» برخوردند که آن مرد شتر کرايه مى داد. آن مرد اعرابى پس از فهميدن نيات يهوديان، که دنبال جايى بين «عير» و «احد» در نزديکى مدينه بودند، آنها را به آنجا برد. يهوديان براى ديگر يهوديان نامه نوشتند که ما به نقطه اى که بين «عير» و «احد» است، رسيديم. ولى آنها به علت اينکه آنجا صاحب خانه و ملک و آب بودند، به آنجا نرفته و از ساکنان مدينه ـ يعنى ساکنان ميان «عير» و «احد» ـ خواستند وقتى پيامبر ظهور کرد آنها را خبر کنند.
يهوديان مدينه اموال بسيارى کسب کردند، ولى شخصى به اسم «تُبَّع» وقتى از اموال آنان باخبر شد، به جنگ آنان رفت و آنان را محاصره کرد. تُبَّع مى خواست در مدينه بماند، ولى يهوديان با او مخالفت کردند؛ چراکه گفتند: اينجا محل  هجرت  پيامبراست، نه جاى تو.تُبَّع هم وقتى اوضاع را چنين ديد، از آنها خواست که از خويشاوندانش کسانى را در آنجا بگذارد که وقتى پيامبر ظهور کرد آنها به کمک پيامبر بروند.
تُبَع دو قبيله «اوس» و «خزرج» را که مى شناخت، در مدينه منزل داد، ولى دو قبيله اوس و خزرج به چپاول ثروت يهوديان پرداختند و آنها را آزار و اذيت مى کردند و يهوديان هم مى گفتند: وقتى پيامبر ما محمد آمد، ما همگى شما را از ديار خود بيرون مى کنيم. ولى وقتى حضرت محمد مبعوث شدند اوس و خزرج، که همان انصار شدند، به حضرت محمد ايمان آوردند ولى يهوديان به ايشان ايمان نياوردند.29
در نقد و بررسى نظر حسينعلى بهاء، بايد گفت: از يک پيامبر قرن نوزدهم بعيد است ترجمه اى غيررسا و غيرشيوا براى معانى آيات بيان کند؛ چراکه پس از چندين بار مرور ترجمه آيه، خواننده متوجه ترجمه آيه نمى شود.ديگر آنکه حسينعلى بهاء مى گويد: از اين آيه استفاده مى شود که حضرت محمد رجعت صفاتى حضرت موسى و عيسى بودند و مردم زمان حضرت محمد نيز رجعت صفاتى مردم زمان حضرت موسى و عيسى بودند.
در صورتى که بنا بر شأن نزول اين آيه و تفسير آن از زبان امام صادق عليه السلام و با توجه به معناى آيه و همخوانى کامل آن با شأن نزول اين آيه، مشخص مى شود که اين آيه هيچ ارتباطى با بحث رجعت ندارد و حسينعلى بهاء براى اثبات رجعت صفاتى، تفسيرى کاملاً غيرمنطقى و غيرعقلانى و البته تفسيرى کاملاً مبتنى بر رأى ارائه داده است.
حسينعلى بهاء استدلال مى کند که چون همه انبيا تحت امر يک آمر (خدا) هستند و همه حرف هايشان يکى است، بنابراين اگر يکى از انبيا بگويد من رجوع کل انبيا هستم اين حرف صادق است. همچنين اگر پيامبر جديدالظهور بگويد من رجوع پيامبر قبلى هستم صادق است و اين رجعت براى اولياى خدا هم ـ به غير پيامبران ـ صدق مى کند. البته ايشان ادعا مى کند، اين ادعا آن قدر روشن است که به دليل و برهان احتياجى نيست. حسينعلى بهاء مى نويسد:
... جميع انبياء هياکل امراللّه هستند که در قمائص مختلف ظاهر شدند و اگر به نظر لطيف ملاحظه فرمايى همه را در يک رضوان ساکن بينى و در يک هوا طائر و بر يک بساط جالس و بر يک کلام ناطق و به يک امر آمر. اين است اتحاد آن جواهر وجود و شموس غير محدود و معدود. پس اگر يکى از اين مظاهر قدسيه بفرمايد من رجوع کل انبياء هستم صادق است و همچنين ثابت است در هر ظهور بعد صدق، رجوع ظهور قبل، و چون رجوع انبياء موافق و مطابق آيات و اخبار ثابت و محقق شد و اين  رجوع  اظهر از آن  است  که  به  دليل  و برهان  محتاج  شود.30البته حسينعلى بهاء معتقد است: کسانى که به پيامبر جديد ايمان مى آورند در صورتى که قبلاً به اسباب و متعلقات دنيا وابسته بودند آنها نيز رجعت کرده اند؛ چراکه اين افراد با ايمان آوردن به پيامبر جديد، به حيات جديد مشرف شده اند.
... مثلاً، ملاحظه فرماييد: از جمله انبياء، نوح بود که چون مبعوث به نبوت شد و به قيام الهى بر امر قيام فرمود، هر نفسى که به او مؤمن و به امر او مذعن شد او ـ فى الحقيقه ـ به حيات جديد مشرف شد و در حق او صادق مى آمد حيات بديع و روح جديد؛ زيرا که او قبل از ايمان به خدا و اذعان به مظهر نفس او، کمال علائق را به اموال و اسباب متعلقه به دنيا، از قبيل زن و فرزند و اطمعه و اشربه و امثال ذلک داشته، به قسمى که اوقات ليل و نهار را مصروف بر اخذ زخارف و اسباب تعيش داشته و همت در تحصيل اشياى فانيه گماشته... و همين گروه... به مجرد اينکه صهباى ايمان را از کأس ايقان از ايادى مظاهر سبحان مى نوشيدند بالمرّه تقليب مى شدند به قسمى که از زن و فرزند و اموال و اثقال و جان و ايمان، بلکه از کل ماسوى مى گذشتند و به قسمى غلبات شوق الهى و جذبات ذوق صمدانى ايشان را اخذ مى نمود که دنيا را وآنچه در آن هست به پر کاهى نداشته، آيا حکم خلق جديد و رجوع بر اينها نمى شود؟... مع ذلک، چگونه مى شود که اگر اين نفوس همان نفوس قبل باشند، اين گونه امورات، که مخالف عادت بشريه و منافى هواى  جسمانيه  است،ازايشان ظاهر شود؟31
در ادامه، وى اين گونه مى گويد:مردمى که در ظهور جديد به پيامبر جديد ايمان مى آورند حکمشان حکم مردمى است که در ظهور قبلى به پيامبر قبلى ايمان آورده اند؛ چراکه آنچه از مردم قبل ظاهر مى شود از اين مردم هم ظاهر و هويدا مى شود؛ مانند دو گل که يکى در شرق و يکى در غرب روئيده اند که بر هر دو لفظ گل اطلاق مى شود که البته منظور از گل، شاخه و برگ و شکل آن مدنظر نيست،بلکه منظور بو و عطر آن است.32
حسينعلى بهاء بر اين اعتقاد است که اصحاب حضرت رسول خدا صلى الله عليه و آله، پيش از همه به آن حضرت ايمان آوردند و جان خود را نثار کردند و البته همان رفتارها در رفتار اصحاب على محمد باب (نقطه بيان)33 بعينه واضح و روشن است. او در اصل، مى خواهد نتيجه بگيرد که اصحاب على محمد باب بعينه همان اصحاب حضرت رسول اکرم صلى الله عليه و آله هستند که رجعت صفاتى کرده اند!
قدرى تفکر در اصحاب عهد نقطه فرقان نما که چگونه از جميع جهات بشريه و مشتبهات نفسيه به نفحات قدسيه آن حضرت، پاک و مقدس و منقطع گشتند و قبل از همه اهل ارض، به شرف لقاء، که عين لقاءاللّه بود فائز شدند و از کل اهل ارض منقطع گشتند؛ چنانچه شنيده ايد که در مقابل آن مظهر ذى الجلال چگونه جان نثار مى فرمودند، و حال همان ثبوت و رسوخ و انقطاع را بعينه ملاحظه فرما در اصحاب «نقطه بيان» راجع شده؛ چنانچه ملاحظه فرموده ايد که چگونه اين اصحاب از بدايع جود رب الارباب علم انقطاع بر رفرف امتناع بر افراشتند.34
حسينعلى بهاء موضوع را از بحث «رجعت» به بحث «خاتميت» مى کشاند تا اثبات کند ظهور آخرين پيامبر رجعت  صفاتى  پيامبران  پيشين  از اولين  تا آخرين  پيامبر است:
... همچنين از اين بيان صادق مى آيد ذکر ختميت بر طلعت بدء و بالعکس؛ زيرا آنچه طلعت ختم بر آن قيام مى نمايد بعينه همان است که جمال بدء بر آن قيام فرموده و اين مطلب با اينکه چقدر واضح است نزد شاربان صهباى علم و ايقان، مع ذلک، چه مقدار از نفوس که به سبب عدم بلوغ به اين مطلب، به ذکر خاتم النبيين محتجب شده و از جميع فيوضات محجوب و ممنوع شده اند، با اينکه خود آن حضرت فرمود:
«امَّا النَّبيون فَانَا» و همچنين فرمودند: منم آدم و نوح و موسى و عيسى؛ چنانچه ذکر شد. مع ذلک، تفکر نمى نمايند بعد از آنکه بر آن جمال ازلى صادق مى آيند به اينکه فرمودند: منم آدم اول، همين قسم صادق مى آيد که بفرمايند: منم آدم آخر و همچنان که بدء انبياء را، که آدم باشد، به خود نسبت دادند. همين قسم ختم انبياء هم به آن جمال الهى نسبت داده مى شود، و اين بسى واضح است که بعد از آنکه بدء النبيين بر آن حضرت صادق است،همان قسم ختم النبيين صادق آيد.35
البته  بحث «خاتميت» از ديدگاه  شيعه  و بهائيت  خود بحث مفصلى  است  که  در مقاله جداگانه اى بايد بدان پرداخت.  حسينعلى بهاء اطلاق دو صفت از صفات خداوند متعال يعنى «اول» و «آخر» را بر پيامبران صادق دانسته، در ادامه مى نويسد:... و نمى دانم اين قوم از اوّليت و آخريّت حق ـ جل ذکره ـ چه ادراک نموده اند؟ اگر مقصود از «اوّليت» و «آخريّت»، اوّليت و آخريّت ملکى باشد هنوز که اسباب ملکى به آخر نرسيده، پس چگونه آخريّت بر آن ذات احديت صادق مى آيد؟ بلکه در اين رتبه، اوليّت نفس آخريّت و آخريّت نفس اوّليت باشد.
بارى، همان قسمى که در اول لا اول صدق آخريّت بر آن مربى غيب و شهود مى آيد همان قسم هم بر مظاهر او صادق مى آيد، و در حينى که اسم اوّليت صادق است همان حين اسم آخريّت صادق، و در حينى که بر سرير بدئيت جالس اند همان حين بر عرش ختميت ساکن، و اگر بصر جديد يافت شود و مشاهده مى نمايد که مظهر اوّليت و آخريّت و ظاهريّت و باطنيت و بدئيت و ختميت، اين ذوات مقدسه وارواح مجرده وانفس الهيه هستند.36
البته او به رجعت کلمات وحى هم معتقد است:پس نظر را از حدودات ظاهره طاهر و منزّه کن تا همه را به يک اسم و يک رسم و يک ذات و حقيقت مشاهده نمائى و اسرار رجوع کلمات را هم در حروفات نازله ملاحظه نمائى.37 او معتقد است: پيامبرى اول و آخر ندارد؛ چنان که اگر پيامبر اولى بگويد من آخرى هستم صحيح است، اگر هم پيامبر جديدالظهور بگويد: من آخرى هستم صحيح است؛ چون همه پيامبران به يک امر قيام مى کنند. بنابراين، هر کدام از انبيا که ادعا کند من اولى يا آخرى هستم درست است.... پس از اين بيانات معلوم شد که اگر در آخر طلعتى بيايد و قيام نمايد بر امرى که قيام نمود بر آن طلعت اول لا اول هر آينه صدق طلعت اول بر طلعت آخر مى شود؛ زيرا که طلعت آخرلا آخر قيام نمود به همان امر که طلعت اول لا اول به آن قيام نمود... .38
در خصوص تعبير «اول لا اول» و «آخر لا آخر» که حسينعلى بهاء براى پيامبران و براى اثبات رجعت صفاتى به کار برده است ـ که البته خودش نيز اذعان مى کند اوّليت و آخريّت بر ذات حق صادق مى آيد ـ بايد گفت: اين دو اصطلاح قرآنى و برگرفته از آيه 3 سوره «حديد» و دو صفت از صفات خداوند متعال هستند؛ قرآن مى فرمايد: «اول و آخر و پيدا و پنهان اوست و او بر همه چيز داناست.» بسيارى از مفسّران تعبير «هو الاول و الآخر» را به معناى «اول لا اول» و «آخر لا آخر» به عنوان دو صفت از صفات خداوند به کار رفته برده اند؛ همان تعبيرى که حسينعلى بهاء براى پيامبران و براى اثبات رجعت صفاتى مطرح کرده است. «آن خدا اوّلى است بى ابتدا و آخرى است بى انتها و غالب و قاهر است... .»39
عبداللّه بن عباس گفت: «اول است بى ابتدا و آخر است بى انتها...» ضحاک گفت: «او آن خداست که اول اول ها از اوست و آخر آخرها بدوست...» ابوبکر ورّاق گفت: «هوالاول بالازلية و الاخر بالابدية...» حسين بن الفضل گفت: «اولى است بى ابتدا و آخرى است بى انتها... .»40هو الاول اوست پيش از جميع موجودات و لهذا، پديدآرنده همه آن است. قديم ازليست که اوّليت او را بدايت نيست، و الآخر و پس از فناى ممکنات؛ يعنى باقى ابدى که آخريّت او را نهايت نيست. اين دالست بر فناى جميع اجسام و اعراض.41
غير از تفاسيرقرآنى درباره اين دوصفت قرآنى خداوند متعال، در صحيفه سجاديه نيز مى خوانيم: «سپاس خداوندى را که اول است بدون آنکه پيش از او اولى بوده  باشد و آخر است  بى آنکه  پس  از او آخرى باشد.»42اين دو صفت در شعر شاعران نيز با استفاده از آيات قرآن، براى توصيف خداوند به کار رفته است؛ چنان که نظامى نيز اينچنين سروده است:
اول و آخر به وجود و حيات هست کن و نيست کن کائنات پيش وجود همه آيندگان پيش بقاى همه پايندگان... اول تو اول بى ابتداست آخر تو آخر بى انتهاست.43بنابراين، تعبير «اول لا اول» و «آخرلا آخر» دو صفت از صفات خداوند متعال است؛ يعنى موجودى که اول است در عين حال اول ندارد، و آخر است در صورتى که آخر ندارد، و نسبت دادن صفات خداوند متعال به مخلوقات او چيزى جز ضلالت در پى ندارد و البته حسينعلى بهاء در ادامه بحث «رجعت»، براى اثبات رجعت صفاتى و اينکه پيامبرى اول و آخر ندارد، مطرح کرده بود.
اشکال ديگرى که بر حسينعلى بهاء درباره استفاده از اين دو تعبير براى پيامبران پيش مى آيد اين است که تعبير «اول لا اول» و «آخر لا آخر» براى موجودى به کار مى رود که فاقد مکان و زمان و قائم بذات است؛ چنان که آيت اللّه مکارم شيرازى در تفسير آيه 3 سوره «حديد» مى نويسند:توصيف به «اول» و «آخر» بودن تعبير لطيفى است از ازليت و ابديت او؛ زيرا مى دانيم او وجودى است بى انتها و واجب الوجود؛ يعنى هستى اش از درون ذات اوست، نه از بيرون، تا پايان گيرد يا آغازى داشته باشد؛ از اول بوده، تا ابد خواهد بود. او سرآغاز و ابتداى عالم هستى است و اوست که بعد از فناى جهان نيز خواهد بود. بنابراين، تعبير به «اول» و «آخر» هرگز زمان خاصى را دربر ندارد و اشاره به مدت معينى نيست.44
علّامه طباطبائى نيز در اين باره مى نويسد:اوّليت خداى تعالى و آخريّتش، همچنين ظهور و بطونش زمانى و مکانى نيست و چنين نيست که در ظرف زمان، اول و آخر باشد، وگرنه بايد خود خدا جلوتر از زمان نباشد و از زمانى و مکانى بودن منزّه باشد، و حال آنکه منزّه از آن است؛ چون خالق زمان و مکان و محيط تمامى موجودات است، بلکه منظور از اوّليت و آخريّت و همچنين زمان و مکان بودنش اين است که محيط به تمام اشياء است.45
توصيف «اول لا اول» و «آخر لا آخر»، که حسينعلى بهاء براى مظاهر خداوند ـ يعنى پيامبران ـ به کار برده است، توصيفى مخصوص ذات خداوند است، نه مخصوص موجودى غيرخدا؛ چراکه ـ همان گونه که از مباحث مزبور مشخص شد ـ موجودى که «اول لا اول» و «آخر لا آخر» است فاقد زمان و مکان است، ولى پيامبران داراى زمان و مکان مشخص هستند، نه فاقد آن؛ چنان که هر يک از پيامبران در زمان خاصى به پيامبرى برگزيده شده اند.
البته بايد خاطرنشان کرد آنچه از طريق وحى و در دوره هاى بعد به انسان رسيده قطعا کامل تر و جامع تر بوده است. بنابراين، پيامبرى که پس از پيامبر ديگرى برگزيده شده، کامل تر و شريعتش هم کامل تر و جامع تر از پيامبر قبلى است، و اين نکته نشان مى دهد پيامبرى اول و آخر دارد؛ چراکه هر پيامبرى در زمان خاصى و طبق شرايط مردم آن زمان و مکان به پيامبرى برگزيده شده و به تبليغ پرداخته است.
حسينعلى بهاء معتقد است: صفات خداوند بر مظاهر او ـ يعنى پيامبران ـ قابل اطلاق است. اشکالى که بر اين اعتقاد وارد است اين است که اگر بتوان صفات خداوند را بر پيامبران او اطلاق کرد بنابراين، صفاتى مانند «احد» و «صمد» نيز بايد بر پيامبران قابل اطلاق باشد، در صورتى که تنهاى يکتا و بى نياز و غنى مطلق خداوند متعال است.
همچنان که گذشت حسينعلى بهاء مى گويد: اگر منظور از «آخريّت»، آخريّت ملکى باشد هنوز که اسباب ملکى به آخر نرسيده، پس چگونه آخريّت بر آن ذات احديت صادق مى آيد؟ در اين خصوص، بايد گفت: اوّليت و آخريّت يعنى: او سرآغاز و ابتداى عالم هستى است و اوست که پس از فناى جهان نيز خواهد بود. بنابراين، آنچه از سخن حسينعلى بهاء در تعبير «آخريّت ملکى» مى توان نتيجه گرفت اين است که پس از فنا و نابودى جهان، خدا نيز نخواهد بود!
بهائيت درباره معجزات حضرت مسيح و زنده شدن اصحاب کهف هم نظراتى دارد:کتاب مفاوضات يکى از کتب اعتقادى بهائيت، نوشته عبدالبهاء، به سؤال هاى اعتقادى زيادى با توجه به عقايد بهائيت جواب داده است. يکى از حضار درباره معجزاتى که از حضرت مسيح روايت شده سوال کرده است که پاسخ عبدالبهاء به اختصار چنين است:
انبياء مصدر معجزات هستند و هر امر مشکلى و غيرممکنى براى آنان ممکن و جايز است و به قدرتى ماوراء طبيعت، تأثير در عالم طبيعت مى نمايند. اما اين معجزات نزد آنان اهميت ندارد و حتى ذکرش نمى کنند؛ چراکه اين معجزات دليل و حجتى براى حاضرين است، نه غائبين؛ چراکه اگر از حضرت موسى و عيسى آثار عجيبى روايت مى شود، از بت ها نيز به تواتر، يعنى به شهادت خلق کثير، آثار عجيبه روايت شده است. برهمن از برهما آثار عجيبه نقل مى کند، يهود و نصارى هم از موسى و عيسى.
پس بايد از کجا بدانيم که کدام راست مى گويند؟ چراکه هر کدام در کتاب هايش مذکور است و هر کدام احتمال وقوع و عدم وقوع براى آنها مى رود. اگر راست است هر دو بايد راست باشد، و اگر دروغ هر دو بايد دروغ باشند. اما بزرگ ترين معجزه اى که براى حضرت مسيح مى توان عنوان کرد اين بود که تنها و بدون سپاه و در نهايت مظلوميت، در مقابل مردم، که مخالف او بودند، مقاومت کرد و جميع را عاقبت مغلوب  نمود، اگرچه ظاهرا مصلوب  شد و اين بزرگ ترين معجزه  است که  احتياجى هم  به  ديگر برهان نيست... .46
در خصوص بينا کردن نابينا و زنده کردن مرده توسط حضرت مسيح بهائيت معتقد است: بينا کردن کور و زنده کردن مرده اهميت ندارد؛ چراکه آن شخص کور خواهد مرد و از جميع حواس محروم خواهد شد، و اگر جسم مرده زنده شود ثمرى ندارد؛ چراکه آن شخص دوباره خواهد مرد.اگر کورى بينا شود عاقبت نزد اهل حقيقت اهميت ندارد، باز کور گردد؛ يعنى بميرد و از جميع حواس و قوا محروم شود. لهذا، کوربيناکردن اهميتى ندارد؛ زيرا اين قوة بالمآل مختل گردد. اگر جسم مرده زنده شود چه ثمر دارد؛ زيرا باز بميرد... .47
عبدالبهاء در خصوص زنده شدن مردگان توسط حضرت مسيح و شفا يافتن نابينا به دست ايشان معتقد است: منظور از «زنده شدن» افراد زنده شدن به دين جديد و يافتن حيات روحانى است و منظور از «بينا شدن نابينا» يافتن بصيرت حقيقى است و منظور از «شنواشدن ناشنوا» نيز يافتن گوش روحانى و ملکوتى.
اگر در کتب مقدسه ذکر احياى امواتست مقصد وجود حقيقى است که به حيات ابديه موفق شدند، و يا آنکه کور بود بينا شد مقصد از اين بينايى بصيرت حقيقيه است، و يا آنکه کر بود شنوا شد مقصد آنکه گوش روحانى يافت و به سمع ملکوتى موفق گشت... پس در هر جايى از کتب مقدسه که مذکور است کور بود بينا شد، مقصد اين است که کور باطن بود و به بصيرت روحانى فائز شد، و يا جاهل بود عالم شد، و يا غافل بود هشيار گشت، و يا ناسوتى بود ملکوتى شد. چون اين بصيرت و سمع وحيات و شفا ابديست، لهذا اهميت دارد، و الّا حيات و قواى حيوانى را چه اهميت و قدر و حيثيتى؛ مانند اوهام در ايام معدوده، منتهى گردد؛ مثلاً، اگر چراغ روشن شود بعد خاموش گردد، ولى چراغ آفتاب هميشه روشن است. اين اهميت دارد.48
زنده کردن مرده و شفا دادن نابينا همه معجزاتى هستند که به اذن خدا و توسط حضرت مسيح انجام شده است؛ اما ـ همان گونه که ذکر شد ـ بهائيت به معجزه به نحوى که پيروان تمام اديان معتقدند اعتقاد ندارد و دليلى هم که عبدالبهاء بر ادعايش عنوان مى کند اين است که برهماييان هم از برهما آثار عجيب نقل کرده اند، و اگر معجزه صحت دارد پس بايد از برهما هم چنين آثارى را قبول کرد و اگر هم دروغ است هر دو بايد دروغ باشد و از هيچ کدام نبايد پذيرفت.ظاهرا دليل نپذيرفتن معجزه توسط حسينعلى بهاء و پسرش عبدالبهاء اين است که
اولاً، آنها خودشان فاقد هرگونه معجزه و کرامتى بوده اند و اگر هم نسبت معجزه يا کرامتى به آنها داده شود طبق ادعاى خودشان، فاقد هرگونه ارزش است!
ثانيا، يکى از راه هاى شناخت معجزه با ديگر امور خارق العاده آموزش ناپذيرى آنهاست؛ يعنى کارى که برهما يا بودا و يا ديگر مرتاضان انجام مى دهند در اثر آموزش و تمرين و رياضت کشى و انجام کارهاى طاقت فرساست، در صورتى که پيامبران از قبل، آموزش و تمرينى نديده اند.
در اين خصوص، آيت اللّه سبحانى مى نويسند:آورنده معجزه بدون سابقه هر نوع آموزش، دست به اعجاز مى زند، در حالى که انجام يافتن امور خارق العاده ديگر، نتيجه يک رشته آموزش ها و تمرين هاست. موسى بن عمران پس از سپرى کردن دوران جوانى، راهى مصر شد؛ در نيمه راه به نبوت و رسالت مبعوث گرديد و خطاب آمد که اى موسى، عصا را بيفکن. چون افکند ناگهان به صورت اژدها درآمد، به گونه اى که خود موسى وحشت کرد.49
اما درباره سرگذشت اصحاب کهف، بهائيت اعتقاد دارد که منظور از «خواب»، خواب جسمانى نبوده، بلکه منظور اين است که آن افراد به اين جهان دل بسته نبودند و به عالم ديگر دل بسته بودند. بنابراين، حکم خواب بر ايشان اطلاق مى شود و آنچه در مدت بسيار طولانى، مثلاً سيصد سال براى خلق ميسر مى شده اين افراد در مدت کوتاهى به آن امر دست پيدا مى کرده اند و منظور از «سگ» اصحاب کهف هم شخص اميرى بوده که محافظ اين افراد از دست شريران بوده است.
آن قوم در نوم جسمانى نبودند، اما خواب غفلت از اين سر است، و چون آن نفوس از اين جهان به کلى منقطع بودند و دل به عالم ديگر بسته بودند حکم نيام حاصل مى نمودند و رؤياى حقيقى مشاهده مى کردند، و آنچه در مدت مديده از براى خلق ميسر نمى گشت در مدت قليله از براى ايشان حاصل مى شد. چون نظر به اهل عالم بنمودى مسلکى را که سيصد و چيزى از سنه مى توانستند طى نمايند، آن نفوس مقدسه در مدت قليله آن مسافت بعيده را طى نمودند، و اما قطمير آن شخص اميرى بود که محافظ آن نفوس از تعديات هر شرير بود.50
جاى بسى سؤال است که چرا در هيچ يک از کتب اعتقادى اديان گذشته چنين تفسيرهايى به کار نرفته است؟! پس تکليف آيات روشن و واضح قرآن، که به صراحت به خواب اصحاب کهف و زنده شدن مردگان توسط حضرت مسيح اشاره کرده است، چه مى شود؟ آيا تفسيرهاى سطحى و کم عمق توسط حسينعلى بهاء و عبدالبهاء چيزى جزء تفسير به رأى آيات روشن خداوند است؟!
البته حسينعلى بهاء پا را از اين فراتر گذاشته و خودش را رجعت مسيح مى داند؛ چنان که در کتاب مبين، خطاب به پاپ مسيحيان مى گويد:يا بابا اخرق الاحجاب قداتى، ربّ الارباب فى ظل السحاب، ... کذلک يأمر السماء الاعلى، من لدن ربّک العزيز الجبار، انّه اتى من السماء مرة اخرى، ما اتى اوّل مرة ايّاک، ان تعترض عليه؛ اى پاپ، پرده هاى غفلت را بدر. رب الارباب در سايه ابر آمد... اين طور تو را امر مى کند قلم اعلا از طرف پروردگار عزيز و مقتدر، که مسيح يک بار ديگر از آسمان آمد؛ چنان که در مرتبه اوّلى از آسمان  آمد. بپرهيزاز اينکه  به  او اعتراض کنى.51
عبدالبهاء نيز حسينعلى بهاء (بهاءاللّه) را رجعت حضرت مسيح مى داند:در خصوص رجعت ثانوى حضرت مسيح، مرقوم نموده بوديد که در ميان احبّا اختلافست. سبحان اللّه، بکّرات و مرّات از قلم عبدالبهاء جارى و بنص صريح قاطع صادر که مقصود در نبوات از رب الجنود و مسيح موعود جمال مبارک و حضرت اعلى است و بايد عقايد کل مرکوز بر اين نص صريح قاطع باشد... .«52بهائيان طاهره (قره العين)، اولين زنى را که به فرقه باب ايمان آورده است، رجعت حضرت زهرا عليهاالسلام مى دانند!جناب طاهره که در نظر بابيان مظهر عفت و عصمت، و در تقوى و طهارت، رجعت فاطمه ـ صلوات اللّه عليها ـ محسوب مى گرديد... .53
نتيجه گيرى
از آنچه گفته شد، به دست مى آيد:
1. رجعت يکى از عقايد مهم شيعه است و کسانى که به آن اقرار کنند مؤمن حقيقى و از شيعيان اهل بيت عليهم السلام محسوب مى شوند.
2. رجعت پس از ظهور حضرت مهدى عليه السلام و در آستانه رستاخيز به وقوع خواهد پيوست.
3. آيات فراوانى در قرآن وجود دارد که به طور صريح يا با توجه به رواياتى که از معصومان عليهم السلام رسيده است، رجعت را اثبات مى کند.
4. بر اساس آيات قرآن، درگذشته، امت ها يا اشخاصى بوده اند که به اين دنيا بازگشته و سپس از دنيا رفته اند.
5. بر اساس روايات، در رجعت گروهى از پاکان و ناپاکان به اين دنيا بازخواهند گشت. پاکان به کمک حضرت مهدى عليه السلام براى برپايى حکومت ايشان خواهند آمد، و از ناپاکان نيز انتقام گرفته خواهد شد.
6. بهائيت عقيده به رجعت را قبول ندارد و منظور از «رجعت» را «رجعت صفات» مى داند که با هيچ يک از دلايل عقلى و نقلى و حتى وضع الفاظ براى معانى قابل اثبات نيست. اگر کسى امروز ادعا کند «من بازگشت حسينعلى بهاء هستم» به خاطر شباهت ظاهرى با او، چه کسى مى تواند ادعاى او را رد کند و آنها به او نيز بايد ايمان بياورند؛ زيرا رجعت صورت گرفته است.
7. بهائيت براى اثبات «رجعت صفاتى» معتقد به اطلاق صفات خداوند بر مظاهر او شده است، در صورتى که صفاتى مانند «اول»، «آخر»، «احد» و «صمد» صفات مخصوص ذات خداوند متعال هستند و بر غير خداوند قابل اطلاق نيستند.
8. بهائيت در خصوص نمونه هايى از رجعت در گذشته، مانند زنده شدن افراد توسط حضرت مسيح و زنده شدن اصحاب کهف پس از سيصد سال، به تفسير آيات قرآن پرداخته، و منظور از «زنده شدن» را زنده شدن روحانى و ايمان آوردن به دين جديد مى دانند.
9. بهائيت معجزه را دليل اثبات نبوت نمى داند، و اگر هم معجزه را بپذيرد آن را حجتى براى حاضران مى داند، نه غائبان! البته علت نپذيرفتن معجزه توسط بهائيان اين است که پيامبر بهائيان فاقد هرگونه معجزه اى بوده است.
پي‌نوشت‌ها:
1ـ على اکبر دهخدا، لغت نامه، ج 25، ص 294.
2ـ احمد خاتمى، فرهنگ علم کلام، ص 120.
3ـ در ص 158 کتاب بابى گرى و بهائى گرى، از محمد محمدى اشتهاردى، به ادعاى رجعت مسيح عليه السلام اشاره شده که در قسمتى از مقاله حاضر اين ادعا آورده شده است. همچنين در ص 159 کتاب مزبور آمده است: «حسينعلى بهاء ادعاى رجعت حسينى نيز کرده؛ چنان که در الواح او خطاب به آقاجان، کاتب الواح، اين مطلب آمده است.»
4ـ ناصر مکارم شيرازى، قرآن حکيم، همراه با ترجمه و شرح آيات منتخب، ص 384.
5ـ همان.
6ـ جعفر سبحانى، منشور عقايد اماميه، ص 241.
7ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 13، ص 1232و1233.
8ـ حسين شهميرى، رجعت: بازگشت هنگام ظهور، ص 47.
9ـ ناصر مکارم شيرازى و ديگران، تفسير نمونه، ج 15، ص 548ـ549.
10ـ سيدهاشم بحرانى، تفسير البرهان، ج 7، ص 54.
11ـ محمدبن حسن حرّ عاملى، الايقاظ من الهجعة بالبرهان على الرجعة، ترجمه احمد جنتى، ص 73.
12ـ سيدهاشم بحرانى، همان، ص 340.
13ـ محمدباقر مجلسى، بحارالانوار، ج 13، ص 60.
14ـ سيد محمدحسين طباطبائى، تفسير الميزان، ترجمه سيد محمدباقر موسوى همدانى، ج 3، ص 312.
15ـ همان.
16ـ حسين شهميرى، همان، ص 81ـ82، به نقل از: روح المعانى.
17ـ محمدبن على صدوق، الاعتقادات، ص 74ـ75.
18ـ محمدباقر مجلسى، همان، ج 13، ص 121.
19ـ همان.
20ـ همان.
21ـ همان، ص 123.
22ـ «عبدالبهاء»، پسر حسينعلى بهاء، که پس از او رهبر بهائيان شد.
23ـ عبدالبهاء، مفاوضات، ص 100.
24ـ همان.
25ـ «حسينعلى بهاءاللّه» پايه گذار فرقه «بهائيت» که ادعاى نبوت کرد.
26ـ ناصر مکارم شيرازى، قرآن حکيم، ص 14.
27ـ حسينعلى بهاء، ايقان، ص 51.
28ـ همان، ص 52.
29ـ سيد محمدحسين طباطبائى، همان، ج 1، ص 336ـ337.
30ـ حسينعلى بهاء، ايقان، ص 52.
31ـ همان، ص 53ـ54.
32ـ همان، ص 54.
33ـ «على محمد باب»، بنيان گذار فرقه ضاله «بابى»، متولد اول محرم 1235ق در شيراز که ابتدا ادعاى باب يعنى نايب امام زمان عليه السلام و سپس ادعاى نبوت کرد و به دستور اميرکبير در تبريز تيرباران شد.
34ـ حسينعلى بهاء، ايقان، ص 55.
35ـ همان.
36ـ همان، ص 56.
37ـ همان، ص 54ـ55.
38ـ همان، ص 55.
39ـ سيدمحمدابراهيم بروجردى، تفسير جامع، ج 7، ص 54.
40ـ حسين بن حسن جرجانى، جلاءالاذهان و جلاءالاحزان، ج 9، ص 364، پاورقى.
41ـ ملّافتح اللّه کاشانى، خلاصة المنهج، تحقيق ابوالحسن شعرانى، ج 6، ص 108.
42ـ صحيفه سجاديه، ترجمه عليرضا رجالى تهرانى، ص 82ـ83، دعاى اول.
43ـ نظامى، کليات خمسه: مخزن الاسرار، ص 12.
44ـ ناصر مکارم شيرازى و ديگران، تفسير نمونه، ج 23، ص 299.
45ـ سيد محمدحسين طباطبائى، همان، ج 19، ص 297.
46ـ عبدالبهاء، مفاوضات، ص 77.
47ـ همان، ص 28.
48ـ همان، ص 69.
49ـ جعفر سبحانى، همان، ص 55.
50ـ عبدالبهاء، مفاوضات، ص 70.
51ـ حسينعلى بهاء، کتاب مبين، ص 49.
52ـ عبدالبهاء، مائده آسمانى، مطلب صد و نهم، ص 145.
53ـ شوقى افندى، قرن بديع، ترجمه نصراللّه مودت، ص 94.
سامان دخت کبيرى سامانى/ دانشجوى کارشناسى ارشد فلسفه و حکمت اسلامى دانشگاه آزاد اسلامى واحد نجف آباد
على ملک زاد/ استاديار دانشگاه آزاد اسلامى واحد شهرکرد
منبع: ماهنامه معرفت شماره178